محرم

آغاز کار را نمی دانم چه بگویم!اما میانه ی آن پر است از احساس سیاهی های محرم.

بوی محرم باز همه جا را فراگرفته ...از مغازه ها که پرچم سیاه بر سر و صدای نوحه در گلو گرفته تا هیئت ها و حسینیه ها و دسته ای پرشورش.از چشمان گریان گرفته تا صمیمیت های غریب!گویی هدف سالارمان محقق شده است.همبستگی دل ها،بی قراری دیده ها ،بی تابی بچه ها و همه وهمه،روز های محرم را می سازند و ما 60 روز در این هوای مهربانی تنفس می کنیم.

نمی دانم...نمی دانم از چه بگویم؟و از کدام احساس...اما می دانم محرم و روضه هایش تنها روزهاییست که آرزوی مرگ را با تمام سیاهیم برایم جلوه می دهد.

نمی دانم...نمی دانم جرا دیدار سرورم،این چنین دلم را بی تاب و مضطرب می کند و ذهنم را پر از تجسم های تار...

نمی دانم...نمی دانم چگونه دلی،داری که هر سیاه و سفیدی ،صدایت زند،هر چند غریبه ترین ها به تو باشد باز با مهربانی نگاهش می کنی و تسکین روحش می شوی!

نمی دانم...نمی دانم چگونه قلم را برانم تا احساسم را،عمق وجودم را و حرف های بی حروفم را بیان کنم...

حسینم،سالار من،مولای منفهر چند این روز ها زخمهایت گفته می شود اما خوب می دانی و می دانیم که حتی همین گفته ها چندین انسان را متولد می کندو زندگی می بخشد...نمی دانم قصه را به کجا ختم دهم ...به پرچم های سیاه ،یا به دیگ های غذا...اما می دانم ...هنوز مشتاق مرگم برای دیدارت...

/ 1 نظر / 34 بازدید